|
|
|
|
|
این بار که دیدمت ، همراه دست هایت یک تیلهء کوچک سبز برایم بیاور ! باور کن هنوز آن قدر کودکم ، که تمام دنیایم در همان تیلهء کوچک خلاصه می شود ...
samiraghadyani@yahoo.com |
|
|
» تعداد بازديدها: 789
» کاربر: Admin
|
|
|
|
|
|
خواب تو ، بیدار توام ...
فقط سزاوار توام ...
حافظ اسرار توام ...
بخوان که تکرار توام ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 27/12/1388 |
ارسال نظر [
1 ] |
|
|
|
|
گفتم بهار ؟... خنده زد و گفت : ای دریغ ، دیگر بهار رفته نمی آید ... گفتم پرنده ؟... گفت اینجا پرنده نیست ... اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست ... گفتم درون چشم تو دیگر ؟... گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست ... اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست ... . . .(حمید مصدق) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/11/1388 |
ارسال نظر [
5 ] |
|
|
|
|
گریه کنم یا نکنم ، حرف بزنم یا نزنم ... من از هوای عشق تو ، دل بکنم یا نکنم ؟؟ ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/11/1388 |
ارسال نظر [
1 ] |
|
|
|
|
امشب به قصهء دل من گوش می کنی ... فردا مرا چو قصه فراموش می کنی ::...:: این دُر همیشه دَر صدف روزگار نیست ... می گویمت ولی توکجا گوش می کنی ::...:: دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت ... ای ماه با که دست در آغوش می کنی ؟ ::...:: در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست ... هشیار و مست را همه مدهوش می کنی ؟ ::...:: گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت ... بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی ::...:: جام جهان ز خون دل عاشقان پُر است ... حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی ::...:: سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع ... زین داستان که با لب خاموش می کنی ::...:: (هوشنگ ابتهاج) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/11/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
تو رو از خاطرم برده ، تب تلخ فراموشی ... دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی ... من از تکرار بیزارم ، از این لبخند پژمرده ... از این احساس یأسی که ، تو رو از خاطرم برده ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/11/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
اما بازنگشتم، به بیراهه هم نرفتم، که من نه مرد بازگشتم... استوار ماندن و به هر بادی نرفتن دین من است. ...دینی که پیروانش بسیار کم اند... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 25/10/1388 |
ارسال نظر [
3 ] |
|
|
|
|
حرفهایی هست برای "نگفتن"، حرفهایی که هرگز سر به "ابتذال گفتن" فرود نمی آرند. حرفهای شگفت و اهورایی همین هایند و سرمایه ماورائی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد... . . . (علی شریعتی) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 24/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
خدا از هرچه پنداری جدا باشد ..
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد ..
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد ..
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد ..
هراس از وی ندارم من ..
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من ..
خدایا بیم از آن دارم ..
مبادا رهگذاری را بیازارم ..
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من ..
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟ ..
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان ..
نه از کفر و نه از ایمان ..
نه از دوزخ نه از حرمان ..
نه از فردا نه از مردن ..
نه از پیمانه می خوردن ..
خدا را می شناسم از شما بهتر ..
شما را از خدا بهتر ..
خدا را می شناسم من ... . . . . (شعر از همای)
|
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 18/10/1388 |
ارسال نظر [
3 ] |
|
|
|
|
...انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد ... انگار از خطوط سبز تخیل بود ... آن شعله بنفش که در ذهن پاکی پنجره ها میسوخت ، چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود ...... من سردم است !... من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد ... ای یار ای یگانه ترین یار ، آن شراب مگر چند ساله بود ؟... نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد !... چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟... من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم ..... .. من عریانم ... عریانم ... عریانم ..... مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم ..... و زخم های من همه از عشق است ... از عشق... عشق ... عشق ..... من این جزیره سرگردان را ، از انقلاب اقیانوس ، و انفجار کوه گذر داده ام ... و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحد بود ، که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد ..... سلام ای شب معصوم ! میان پنجره و دیدن ، همیشه فاصله ایست .... . . . . (فروغ فرخزاد) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 10/10/1388 |
ارسال نظر [
2 ] |
|
|
|
|
در قدیم وقتی دل میباختی نه موبایلی در کار بود، نه اینترنتی، نه هیچ ابزار مدرن دیگری. تمام ابزار ارتباطی منحصر میشد به تلفنهای گاه و بیگاه و نامههای واقعی روی کاغذهای واقعی که بوی خاص آدم نویسنده شان را با خود داشتند، منحصر به فرد بودند. عاشقی انتظار داشت، صبوری میطلبید و آدم قدر یک لحظه شنیدن صدای معشوقش را میدانست... تکنولوژی همه چیز را آسان کرده و این آسانی با خودش توقع سهولت آورده، ارتباط آسان انگار ما را متوقع کرده به آسانی به دست بیاوریم، عجول باشیم و کم طاقت. تناقض همین جاست: آنچه سهل است ارتباط با آدم دیگریست نه روحش ، شناختش و داشتنش. تکنولوژی نمیتواند از روح انسان راز زدایی کند. عشق هنوز و احتمالاً تا همیشه، یک راز است. راز، طاقت میخواهد؛ طاقت، صبر؛ صبر، امید؛ امید، رویاپردازی.. و تکنولوژی دشمن فاصله است. آدم ها آسان نیستند، ما بد عادت شده ایم. عشق شاید تنها دریچه هنوز باز جهان است که حرمت راز را به ما یاداوری میکند. در دنیایی آسان، عشق عزیزترین دشوار جهان است، و آخرین سنگر شاید... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
سر به روی شانه های مهربانت میگذارم... عقده ی دل می گشاید، گریه ی بی اختیارم... از غم نامردمی ها بغض ها در سینه دارم... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم... خالی از خودخواهی من برتر از آلایش تن... من تو را بالاتر از تن برتر از من دوست دارم... شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم ...دوست دارم... بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...دوست دارم... . . . . (اردلان سرفراز) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 9/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
به جون هر چی ستاره س ، می خوامت هر لحظه هر بار ...
اما تو هستی و نيستی اينه راه و رسمه اجبار ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 7/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
نمی ترسم که بگم آره عاشق تو ام .. دارم اقرار می کنم نه فقط تو به خودم .. به دلم افتاده تعبير خواب من ميشی .. يکی از اين روزا پام و به رويات می کشی .. توی اين شبای بی تو نگاتو کم ميارم .. حدس بزن از اين ترانه که چه حسی به تو دارم ... . . . (شعر از فوژان برقیان) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 7/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
بمون ولي به خاطر غرور خسته ام برو .. برو ولي به خاطر دل شکسته ام بمون .. ببين چه سرد و بي صدا ببين چه صاف و ساده ام .. گلي که دوست داشتم به دست باد داده ام .. به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا .. شکسته ام ولي برو ، بريده ام ولي بيا .. چه عاشقانه زيستم چه بي صدا گريستم .. چه ساده با تو هستم و چه ساده بي تو نيستم ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 7/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
چشمامو بستم ، چشماتو وا کن |
|
|
چشامو بستم تا نبينم قلبت سهم کي داره ميشه ::.....:: چشاتو وا کن تا ببيني قلبم بي تو وا نميشه |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
2 ] |
|
|
|
|
::.....::خاطرت جمع هر جا باشي توي غربت يه کسي هست .. خاطراتت زندگي شه اون غريبه خاطرت هست ؟ ::.....:: مثل ديگرون نبودم سر راه تو نبستم .. مي دونستم نميای و چشم به جاده ها نشستم ::.....:: خاطرت جمع تو دل من تو حسابت پاکه پاکه .. اين خطاي دل من بود اون که افتاده به خاکه ::.....:: گل من سرت سلامت تو که خوش باشی غمم نيست .. اين هميشه آرزومه پس دليل ماتمم نيست ::.....:: (شعر از محسن یگانه) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
::.......::داري هر لحظه از من دور ميشی .. ازم دل مي کني مجبور ميشي ::.......:: تا مه راه و نپوشونده نگام کن .. اگه رو قله سردت شد صدام کن ::.......:: دلم می مرد و راه بغضو سد کرد .. به خاطر خودت دستاتو رد کرد ::.......:: برو بالاتر از ايني که هستی .. تو بغض هر دوتامون و شکستی ::.......:: با چشم تر اگه تو مه بشينی .. کسی شايد شبيه من ببينی ::.......:: منم اون که تو رو داده به مهتاب .. کسی که روت و مي پوشونه تو خواب ::.......:: کسی که واسه دنيای تو کم نيست .. می خوام يادم نره دست خودم نيست ::.......:: (شعر از سارا برزویی) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
..... بهت نمی گم که بمون ، این انتخاب به پای تو ! ... صبوری می کردم اگه ، یه روزی بودم جای تو ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
نعره هاي بي امونم گوش آسمونو کر کرد .. مگه فريادمو نشنيد که داره دير ميشه برگرد ::.....:: آي به گوشش برسونيد کسي جز من نمي تونه .. کوله بار غصه هاش و روي دوشش بکشونه ::.....:: اينهمه پيغوم و پسغوم مي فرستم که بدونه .. داره دلواپسي دنيامو به آتيش مي کشونه ::.....:: اينهمه راهو نميشه با غريبه ها سفر کرد .. آي به گوشش برسونيد که داره دير ميشه برگرد ::.....:: من که جاشو پر نکردم شايد اصلا نمي دونه .. آي به گوشش برسونيد يکي اينجا نگرونه ::.....:: نمي تونم بي تفاوت رو گذشته پا بزارم .. اون که پاره تنم بود چه جوري تنها بزارم ::.....:: (شعر از محسن یگانه) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
ميان خلوت خاموشی شب دشمن ، بخوان به زمزمه آواز .. سكوت را بشكن ! چرا فراموشی ؟ چرا خاموشی ؟ ... به گوش خويش مگر بشنويم اين آواز ، كه عاشقان قديمی دوباره می خوانند ....... مرا به نام بخوان ، اين سكوت را بشكن .. چرا ؟ كه زمزمه از آيه های اعجاز است ....... دريغ و درد كه شرمنده ايم ، شرمنده.. كه هست فرصت آواز و نيست خواننده ... . . . (حمید مصدق) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
دوباره با من باش ! پناه خاطره ام ، ای دو چشم روشن باش ! هنوز در شب من آن دو چشم روشن هست ... اگر چه فاصله ما ... چگونه بتوان گفت ؟ هنوز با من هست ....... چگونه نفس تو را در حصار خويش گرفت ؟ تو، ای كه سير در آفاق روح می كردی ، چه شد .. چه شد كه سخن از شكست می گويی ؟ تو، ای كه صحبت فتح الفتوح می كردی ... . . . . (حمید مصدق) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
تو می آیی و از باغ تنت صد بوسه می چينم ... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
چه بسيارند كسانی كه هميشه حرف می زنند بی آنكه چيزی بگويند ، و چه كم اند كسانی كه حرف نمی زنند اما بسيار می گويند ... . . (علی شریعتی) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
چه گران بهايند انسان هايی كه بزرگواری ها و عظمت های خوب و دوست داشتنی و زيبايی هايی لطيف و قيمتی انسانی را دارند و خود از آن آگاه نيستند ... . . (علی شریعتی) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
ماهی همیشه تشنه ام ، در زلال لطف بیکران تو ... می برد مرا به هر کجا که میل اوست ، موج دیدگان مهربان تو ... ماهی همیشه تشنه ام ، ای زلال تابناک ... یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ، ماهی تو جان سپرده روی خاک ... . . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
:: منو حالا نوازش کن .... که این فرصت نره از دست :: :: شاید این آخرین باره .... که این احساسه زیبا هست :: :: منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم :: :: اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم :: :: هنوزم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست :: :: بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست ::.... . . . . (شعر از سروش دادخواه) |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
بارونو دوست دارم هنوز ، چون تو رو یادم میاره .. حس می کنم پیش منی ، وقتی که بارون می باره .. بارونو دوست دارم هنوز ، بدون چتر و سرپناه .. وقتی که حرفای دلم ، جا می گیرن توی یه آه... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
مي ترسم ! ديگر نگو چرا، شايد از نبودن کسي مثل تو ..... مي ترسم ! با آن که مي دانم ، قدر همان پاییز ، دوستم داري ..... . . . |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
بگذار ببوسمت ...! لب هايم پر از ستاره و دوستت دارم است ....... لب هايم پر از حروف اشاره ، حروف نام تو ... حالا مرا ورق بزن ...! دختر صفحهء بعد سطر اول مي نشيند ، آن قدر منتظر تا به سطر دوم بيايی بی بهانه ، بگويی دوستت دارم و نقطه .......!!! مرا ورق بزن ..... |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
|
|
مي خواهم نامت را در گوش ماه بگويم ..! نه حسود تر از آنم که تو رابا ماه قسمت کنم ... . . . ! |
|
نوشته شده توسط
سمیرا قدیانی در 4/10/1388 |
ارسال نظر [
0 ] |
|
|
[ آخرين صفحه ] [ صفحه 1 از 3
] [ صفحه بعد ] |
|
|