گرد ِ جهان می گشتم ...
تو ... همین جا بودی
نرم و آرام و سبکبار
تو ؛ بی منت و پر صبر و شکیب
در کنارم بودی ....
من همین لحظه که با یاد ِ توام ؛ خوشبختم
آه .. ای همنفس ِ ثانیه ها
من به اندازه ی یک عمر ؛ تو را کم دارم
تنگ در بوسه به فریادم رس
که به آرامش ِ آغوش ِ تو ؛ من می بالم...
( ادامه مطلب )
دوستی با بعضی آدمها مثل نوشیدن چای کیسه ای است؛ هول هولکی و دم دستی. این دوستی ها برای رفع تکلیف خوبند اما خستگی ات را رفع نمی کنند. این چای خوردن ها دل آدم را باز نمی کند، خاطره نمی شود، فقط از سر اجبار می خوریشان که چای خورده باشی، به بعدش هم فکر نمی کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است؛ پر از رنگ و بو. این دوستی ها جان می دهد برای مهمان بازی، برای جوکهای خنده دار تعریف کردن، برای اس ام اس های صد تا یه غاز، برای خاطره های دم دستی... اولش هم حس خوبی به تو می دهند. این چای زود دم خارجی را می ریزی در فنجان بزرگ، می نشینی با شکلات فندقی می خوری و فکر می کنی خوشبحال ترین آدم روی زمینی... فقط نمی دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می شود رنگ قیر، می شود یک مایع سیاه بد بو که چنان به دیوارهء فنجان رنگ می دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای!
اما دوستی با بعضی دیگر آدمها مثل نوشیدن چای سر گل لاهیجان است؛ باید نرم دم بکشد، باید انتظارش را بکشی، باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی، باید صبر کنی...، آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک، خوب نگاهش کنی، عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته جرعه جرعه بنوشی اش و زندگی کنی.......
تو را گم می كنم هر روز و پیدا می كنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می كنم هر شب
تبی این گاه را چون كوه سنگین می كند آنگاه
چه آتشها كه در این كوه برپا می كنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها ، خوشا بر من
كه پیچ و تاب آتش را تماشا می كنم هر شب
تمام سایه ها را می كشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا می كنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می كنم هر شب
كجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
كه من این واژه را تا صبح معنا می كنم هر شب ...
(محمدعلی بهمنی)